خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

امروز هم هوا گرفته استقرار هست فردا و پس فردا سردترین روزهای زمستون امسال باشه دیروز سر یه موضوعی از نفر مالی مون خیلی ناراحت شدم خیلیدر راستای تصمیمی که گرفتم تا احساسم رو به افراد بگم به روش آوردم که متوجه شدم من رو پیچونده، و حرفهام رو بهش زدم و در آخر بهش گفتم " این کارتون حتما یادم میمونه"همسر اولش تشویقم کرد برای اینکه حرفم رو زدم ولی درآخر گفت برای خودت دشمن تراشی نکن...امروز از اون همه خشم دیروزم خبری نیست...دیروز کلی با خودم غر زدم و تو ذهنم کلی با نفر مالی و منشی خوش اداش بحث کرده بودم و .... ولی امروز همه ی اون حسها برام تموم شده بود... سرکوب نه... فرار نه... حل شده بوداین هفته تو کلاس بحث شد...حتی تنش ایجاد شدتماما پاهام میلرزیددر آخر تراپیست ها وقتی از حال و هوامون سوال کردن 90درصد بچه ها ترس رو گفتنز گفت از دعوا نترسید... فقط یاد بگیرید درست دعوا کنید، منصفانه دعوا کنید به دور از تحقیر و توهین دعوا کنید ...دعوا اصلا بد نیست تازه به عمیق شدن رابطه کمک میکنه...بعد این حرفها انگار تموم اون باری که روی دوش من بود تو هفت سال زندگی مشترک برداشته شد... انگار بار اون عذاب وجدان ِ همیشگی خیلیییییییییییی کم شد...حالم خوب بود...بعدش وایسادیم جلوی در و صحبت کردن اون 7 8 دقیقه خیلی برام جذابه خیلیکافه لمیز غلغله بوددو سه تا کافه دیگه و خیابون ها هم همینطورگل فروشی ها همحالِ من هم حتی بعد اون همه تنش و فشار عصبی خوب بودوقتی رسیدیم خونه کلی با همسر راجع به موضوعات مختلف حرف زدیممن دارم یاد میگیرم و این یادگیری خیلی حالم رو خوب میکنه :)

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 19:40

دو هفته پیش که رفته بودیم خونه مادر همسر ماشین مشکل پیدا کردماشین رو گذاشتیم برادر همسر ببره درست کنه و خودمون با ماشین ایشون برگشتیماین هفته مجدد رفتیم تا ماشین رو بیاریمماشین ِ نو ! شب عیدی کلی خرج رو دستمون گذاشت :((چهارشنبه با کیا راه افتادیمتو راه کلی مخ کیا رو خوردیم تا وارد رابطه بشه :))پنجشنبه تا صبحونه بخوریم و بزنیم بیرون سر ظهر بودرفتیم سی و سه پل و عکاسی کردمو بعدش هم چهارباغقدم زدیم و قهوه خوردیمبرای همسر و بابا از مغازه همیشگی کفش خریدمناهار هم از شهرزاد گرفتیم و برگشتیم خونهعصر با دوستهای همسر رفتیم یه کافه اطراف شهر ولی انقدر آلودگی صوتی و تصویری و بویی زیاد بود که ترجیح دادیم نمونیم :))رفتیم خونه دوست همسر و تا 4صبح اونجا بودیمکلی صحبت کردیم و خوش گذشتجمعه تولد همسر بود...نمیدونم صحبت با خانم میم و یادآوری تلخی های امسال باعثش شده بود یا یادآوری روزهای تلخ تولد خودم، هرچی که بود انرژیم خیلی پایین بود و حوصله نداشتممیخواستم برای همسر کیک بگیرم و خونه مامانش دور هم جمع بشیم ولی خواهر و برادرش هیچ کدوم نیومدن منم بیخیال شدمبرای ناهار مجدد رفتیم خونه دوست همسر و عصر هم زدیم به دل جاده و برگشتیم خونه مونتو راه از رانندگی سریع همسر و بعدترش کیا حسابی استرس گرفته بودم ولی سعی کردم سرم گرم گوشی کنم و کتاب بخونم!امروز هم رئیس گفت برم ماموریت منم مشکلاتم رو بهش گفتم، البته نه همه ش روخیلی چیزها تو ذهنم بود بگم ولی دیدم فعلا جاش نیست...کمی از نگرانی هام بهش گفتم ...ایشون هم گفت "بله واقعا سخته منم فلان و فلان"خواستم بگم شمای رسمی اگر فلان و فلان من چی بگم ؟ ولی فقط لبخندی زدم...واقعا نمیدونم با این اوضاع اقتصادی چیکار باید کرد؟؟؟؟خیلی پریشونم و متاسفانه با ضرب و زور دار

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 19:40

صفحه بندی